
مسعود، مظنون را با خودش به پشت در اتاقم آورده بود. دستگیره در را که به سمت پایین فشار داد، از صدای قیژ قیژش، چرتم پاره شد؛ چهلوهشت ساعتی بود سر روی بالش نگذاشته بودم. داخل كه آمدند، چشمان متهم با دستمال مشکی بسته شده بود. او مرا نمیدید، اما من با همین چشمهای خوابآلود هم او را شناختم. «حمید جهانبین»؛ قبل از انقلاب برای خودش كیا و بيایی راه انداخته بود. سن و سالش را نمیشد با اطمینان حدس زد اما میشد مطمئن بود که ردی که از او در پرونده فراری دادن کشمیری وجود دارد.xa0 ۷، ۸ روزی است که با جدیت روی پرو...
ادامه مطلب